آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

132.اوخ!

ووی ووی ووی! یادش میفتم منم دردم میاد:( پستونکت تو دهنت بود و تو آشپزخونه لای پای من میچرخیدی:دی پدرمو درآوردی با این کارت ... همش بین پاهای منی ... بعد مثلا من چسبیدم به کابینت میخوای خودت رو از بین پای من و کابینت رد کنی و هی این کله ی بدبخت بلاگردون! میخوره به کابینت! خوب بگذریم ... یهو آب دهنت پرید گلوت و پستونک رو شوت کردی زیر کابینت ... منم با غرغر فراوون کله مو گذاشتم زمین تا ببینم کجاست! اصن یادم رفت تو هم اونجایی یه لحظه ... تو هم گل سر منو دیدی و با ذوق دویدی اومدی بگیریش که من سرم رو آوردم بالا و تق! انقدر ضربه ناگهانی بود که تا چند ثانیه نمیدونستی باید چیکار کنی:( الهی مامانت بمیره باز پیشونیت کبود میشه:( خوب مامان مواظب خودت باش...
31 ارديبهشت 1392

131.پیف فری!

دیروز اولین روز تو این مدت بود که پیف نکردی:( شب همچین اجداد ما رو جلوی چشممون آوردی که به این نتیجه رسیدم که هر کاری بکنم تا پیف کنی:( خیلی اذیت شدی بچم:( فکر نمیکنم دندونت باشه ... ضمن اینکه خوب زادیتن که میخوری اصولا زیاد نباید درد داشته باشی ... پس حدسم فقط رو دل درده ... بعدشم بهت روغن زیتون دادیم شاید همون هم باعث دل پیچه شده باشه:( هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی دغدغه ی فکریم پیف کردن یکی دیگه باشه!
31 ارديبهشت 1392

130.چرا؟

آخه این چه صیغه ایه؟ میخوابونمت روی پام خواب خوابی تا میذارمت زمین و پامیشم میبینم تو هم پاشدی نشستی و غر میزنی که بیا منو بخوابون! خوب بخواب دیگه!
30 ارديبهشت 1392

126.تولد!

نمیخواستم تولد تم دار برات بگیرم ... آخه هنوز چیزی متوجه نمیشی ... ولی دیروز هوس کردم و در حال برنامه ریزیم:) البته نه در حد اعلی ولی برای همون تعداد کم و یه چیز معمولی با یه تم خوشگل که بهت بیاد:* دوستت دارم دخملک:*
29 ارديبهشت 1392

125.دخترک و خرما!

داشتم کمد رو مرتب میکردم و دیدم صدای خاصی نمیاد ... گفتم حتما داره بازی میکنه:دی بعد از کارم اومدم دیدم خانوم جعبه ی خرمای پر رو خالی کرده رو زمین و جابجا روش نشسته و فرش و لباس و دست و صورتش گند! اصن یه وضعی!   ...
28 ارديبهشت 1392

124.علاقه به ایستادن

علاقه ی شدیدی پیدا کردی به ایستادن و در این راستا به هر جنبنده ای! آویزون میشی:دی حتی به آنیتا و به سارینا! قربونت برم من آخه اینا خودشون هنوز نمیتونن خودشون رو کنترل کنن ... یه کم مواظب خودت باش ...
27 ارديبهشت 1392

123.دیروز و امروز

دیروز قرار بود قرار مامانای 91 باشه کلی شاد بودم ولی هرجوری فکر کردم نمیشد رفت ... به دلایلی چند که اولیش این بود که ما تا حالا همدیگه رو ندیدیم و قرار توی پارکی بود که تا حالا نرفتیم - بجز فرناز - بعد من ماشین نداشتم و بدون کالسکه رفتن یعنی خودکشی! و با کالسکه رفتن با آژانس نوعی دیگر از انواع خودکشی! البته اینو بگم که بسیار سخت گیرم ... یعنی طرف بدبین ذهنم بیشتر از خوش بین ه کار میکنه! کلا نیمه ی خالی لیوانم یه جورایی:( بعد ترش هم قرار بود بریم دماوند شب بمونیم و مرتضی هم از اونطرف بیاد دماوند ... بعد خوب من چجوری میرفتم ... در هر حال نشد! غصه مند بودم تا اینکه فرناز گفت به هم خورده ... طرف پلید ذهنم کلی شاد شد:دی ایشالا یه قرار میذاریم تو ...
27 ارديبهشت 1392